یک فنجون عشق داغ

چهارشنبه صبح زود خواهری آماده شد و رفت بیمارستان حدود ساعت 8 هم من و مامان پشت در اتاق عمل بودیم.... دکتر خواهری دو تا سزارینی داشت و عموما تا 8-8:30 عمل هاش رو تموم میکرد اما اونروز از شانس من تا ساعت 10 کشید.... بچه های بیمارستان هم اونهایی که با ما آشنا بودند هی میومدند خبر گیری.... برای اینکه مرخصی برام رد نشه 4 بار رفتم شرکت و اومدم بیمارستان.... البته یکبارش برای کار خود شرکت بود.... رفتم اتاق عمل و گانی که جراح تنش کرده بود و شکایت داشت رو چک کردم....

نی نی گوگولو اولتر تو اتاق نوزادان بود.... با پارتی بازی رفتیم پیشش.... حالا یه عالمه نی نی دیگه هم بودند و ما عین ندید بدید ها بچه ها رو ارزیابی میکردیم.... یه سه قلو هم بود... اونقده کوچولو بودند که حد نداشت....

نی نی اندازه ترنم بود تقریبا هر چند قد بلند تر.... اونقده هم مظلوم که گریه هم نمیکرد.... یه پسرررررررررر واقعا ماه.....

بعد از ظهر هم از راه بیمارستان با مها رفتیم دبنهامز.... یعنی تو قسمت کودکانش شنا کردیم ها..... بعد من اینو خریدم..اصلا همینجوری ها.... برای کی و چی و ... نمیدونم؟!!!!

پنجشنبه خواهر مرخص شد...اول اجازه ترخیص نی نی رو ندادند گویا قندش پایین افتاده بود و یه کم تشنج کرده بوده اما بعد که دکتر متخصص اومد اجازه صادر شد.... نی نی و مامان اومدند منزل....

جمعه نی نی به علت ناز کردن و نخوردن شیر کمبود آب پیدا کرد و رفت بیمارستان و با تجویز سرم و آب قند و شیر زورکی خوردن مرخص شد.... نی نی حالش الانه خوبه خدا رو شکر و نامگذاری تو شب ششم براش میخواد انجام بگیره..... هر چند همه دیگه میدونند همبازی ترنم اسمه ماهش مهدی هستش...... یعنی دو تا عسل خاله.....

شب هم افطار رسما دعوت بودم خونه مامان شوهر... یعنی من میخواستم یه شب برم اما خوب مامان شوهر زنگ زدند و دعوت کردند و اینجوری میشم دیگه مهمون.... برای افطار هم سنگ تموم گذاشته بودند و من هم که نمیتونم از چیز که تو سفره هست بگذرم.... خوردم و خوردم.... فقط شیر برنج و شعله زرد از زیر دستم در رفتند... شب خوبی بود.....

شنبه بعد از ظهر دیگه ترنم خونم افتاد پایین و رفتم خونه مها.... یعنی این نیم وجبی آی سر و صدایی میکنه... فقط بشین باهاش حرف بزن با زبون ابدایی خودش حالیت میکنه عملا که خیلی خری که من و بچه فرض کردی..... بعد هم با مها و سارا رفتیم تندیس فروشگاه لگو.... نزدیک 70-80 تومان بازی خریدیم و اومدیم خونه..... خرید های من 1  و 2  یعنی این بازی دومی رو هنوز که هنوزه کشف نکردم.... دلم یه  مونوپولی هم میخواست اما یه مدل 100 تومنی داشت و .... ابرو

یکشنبه شب هم به عنوان نامگذاری نی نی همگی رفتیم خونه خواهری.... نی نی کوچولو تر شده بود اما خدا رو شکر رنگ و روش جا افتاده بود.... نگفتم که بعدا نگند خاله ساراش چشمش کرد..... واله.....چشمک

  --------------------------------------------------------------------------------------------

یه وقت ها فکر میکنم هر چی بیشتر خدا رو بابت لطفش شکر کنی کمتر تونستی از شرمندگیش در بیای.... چشم که باز میکنیم میبینیم دورمون پره از نعمتهاش اما خوب مثل همیشه چسبیدیم به همون ها که نداریم.....

این بار فریاد میزنم.... خدااااااااااااااااایا ممنونتم...........میدونم بلاگ ام رو میخونی..... ننوشته میدونی............میدوووووووووووووستمت.......... قلب

×× حتما حتما به زوری با عکس نی نی گوگولو ها میام.......... 

نوشته شده در ٢۳ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme