یک فنجون عشق داغ

این روزها خودم نیستم..... اون سارای همیشگی..... متفاوت ام ........ نمیخوام و میخوام ..... محیط شرکت برام غیر قابل تحمل شده.... یعنی وقتی میبینم اینها ادم نیستند و یه مشت حیوون اند....

فکر کنید یه کارمند رفته مرخصی زایمان و با کلی امید که بعد از 6 ماه میاد سر کار و بعد بندازنش بیرون .... چون مرخصی زایمانش طولانیه.... چون فقط اینها آدمند و بقیه برده هاشون اند.... متنفر م ازشون.... عاقبت من هم همینه ...یعنی عاقبت همه کارمند های این شرکت همینه.... اونوقت سابقه کارمند 7-8 ساله ها....... اینه پاسخ زحمت هاش؟؟؟؟

چقدر دلم میخواد بدونم یعنی تو همه شرکت خصوصی ها همین برنامه ها هست.... بابا طرف رفته مرخصی زایمان کامله کامل ..... الان هم 2 ساله که داره پاس شیر میره و کلی هم حقوق میگیره.......

بچه ها خیلی داغونم....... میام سر کار اما با یه بغض بزرگ تو گلو ام..... خسته ام......

عمیقا دنبال کار میگردم..... اما نمیدونم چرا نمیتونم از اینجا جدا بشم.... یعنی برام امتحان کردن یه جایی جدید سخته..... شاید هم اونقده ریسک پذیر نیستم....

---------------------------------------------------------------------------------------------

-رفتیم شمال با همسری .... میام و مفصل میگم....

- اگر کسی کاری سراغ داره خوشحال میشم بگه....... 6 سال سابقه کار به عنوان مدیر بازرگانی خارجی و کارشناس بازرگانی داخلی دارم....

- دعا کنید زودتر تکلیف زندگی من معلوم بشه...... شاید اونموقع خیلی تصمیم گیری هام راحت تر بشه....

- ببخشید اینجوری نوشتم بعد کلی نیومدن..... نگم خفه میشم.......

 

نوشته شده در ٩ مهر ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme