یک فنجون عشق داغ

دیشب دوباره با مها رفتیم سعدآباد ... اینبار اردبیل و البرز و هرمزگان و سیستان بلوچستان....  من که اصلا نمیدونستم استان البرز کجا هست؟! مها گفت طرف دماوند و بعدا فهمیدم انگار طرف کرجه!!

بلوچستانی ها هم خیلی تو خودشون بودند...نمیدونم یخ کرده بودند؟؟؟ اما خونگرم اونجوری عین ارومیه و یزد نبودند.....

و اما هرمزگان و شهر دوست داشتنی بندر عباس....... یعنی من عاشقه این شهر هستم.... من اکثر شهرهای ایران رو به جز شمال غربی کشور رفتم و دیدم.... هیج جا بندعباس نبود.... یعنی به من که خیلی چسبید.... یه شهر تمیز و رنگارنگ.... من خیلی میدوستیدمش و دیشب هم خیلی مهربونانه و خوب برخورد کردند هر چند تعداد غرفه هاشون کم بود.......

اردبیل هم که با خانمهای خوشگلشون........... چی بگم خوب..... من که همه رو دعوت میکنم برند ببینند.....

---------------------------------------------------------------------------------------------

مریض شدم بدجور.... گلودرد خری دارم.....ناراحت لب تاپ و خونه همسری گذاشتم ...برا همین نمیتونم زود به زود آپ کنم و عکس بزارم....

 پنجشنبه همسری اومد دنبالم.... کارهام رو کردم و وسایل ام رو برداشتم که شب خونه اشون بمونم.... اونوقت اومدیم ماشین رو سوار بشیم که دیدیم چرخ عقب پنچره و هر کاری امین کرد نتونست پیچ هاش رو باز کنه ...انگار بار قبل با دستگاه پیچ هاش سفت شده بوده.... بعد خیلی شیک وسایل رو برداشتیم و پیاده رفتیم خونه اشون....یعنی اونقده ولیعصر ترافیک بود که ترجیح دادیم پیاده بریم و چسبید ...خیلی زیاد... بهش میگم هر وقت تیپ میزنی و لباس نو میپوشی اینجوری میشی....نیشخند

نوشته شده در ٢٥ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme